محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
636
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مسلمه گفت : اكنون تا تو امير باشى بدين شهر من كس را بيعت نكنم . پس قيس با اين مردمان مدارا كرد و بيعت از ايشان نستد و به مصر بنشست و خراج نخواست . پس على از مدينه به بصره شد و باز به كوفه رفت ، و قيس را به مصر دست باز داشت . و معاويه بترسيد سخت كه مگر از مصر سپاه آيد به شام و على از كوفه ، و او را با شاميان اندر ميان گيرند . پس معاويه نامه كرد به قيس و گفت : نزديك من آى تا با تو نيكويى بسيار كنم . قيس گفت تا بنگرم كه چون بود . معاويه دانست كه او حيلت مىكند . نامه كرد و گفت با من مكر و دستان نرود ، يا دوست بايد بودن يا دشمن . [ قيس ] نامه كرد به معاويه و او را نوميد كرد از خويشتن . معاويه چون از وى نوميد شد ، حيلت كرد و خواست كه قيس را بر چشم على زشت كند تا قيس را از مصر بازخواند . و قيس معاويه را نوشته بود كه به حرب من ترا بسم ، على نبايد . پس معاويه اندر مجلس پيش مردمان گفتى هر كه را ديدى گفتى ما را بهتر يارى قيس بن سعد است امير مصر كه دوستان ما را چيز نگويد و يارى كند و از ايشان بيعت نخواهد ، و هر گاهى نامه به من همى نويسد كه پيش تو آيم با سپاه . و معاويه بدين آن خواست كه جاسوسان على آن خبر سوى وى برند ، و على قيس را از مصر باز خواند . پس جاسوسان اين خبر سوى على بردند . على مردى بود راست دل و راست انديشه و ساده . چون اين بشنيد تهمت قيس اندر دلش افتاد . پس محمّد بن ابى بكر را و عبد الله بن جعفر را بخواند و با ايشان تدبير كرد و آن حال قيس بگفت . محمّد بن ابى بكر گفت : يا امير المؤمنين ، دع ما يريبك الى ما لا يريبك . گفت هر كه را به شك باشى دست بازدار و آن را گير كه به شك نباشى . پس على رضى الله عنه ترسيد كه اگر قيس را معزول كند پيش معاويه شود . نامه كرد به قيس كه شنيدم كه دهى است نامش خربتا و مردمانش به بيعت نيامدند و مسلمة بن مخلَّد و معاوية ابن حديج و بسر بن ارطاة با ايشانند ، تو چرا ايشان را از بيعت دست بازداشتى ، بايد كه ايشان را به بيعت خوانى و اگر بيعت نكنند با ايشان حرب كنى . پس قيس على را نامه كرد و گفت : اين مردمان را خويشانند اندر مصر و هواخواه بسيار ،